تبليغاتX
قلب رها























قلب رها

خداحافظ

دیگه نمیام

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:5 توسط niloofar| |

 

اگرچه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است

اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد

پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . .

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:56 توسط niloofar| |

 

 

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی

به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با

پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.

شیوانا پرسید : چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

 مرد ثروتمند پاسخ داد: این پسر شیفته ی دخترم است و برای ازدواج با او خودش

 را عاشق و دلداده نشان داده و به همین دلیل دل دخترم را ربوده است.

در حالی که پسر یکی از دوستانم ، هم نجیب است و هم عاقل،

با اصرار می خواهد با دخترم ازدواج کند اما دخترم می گوید او

بیش از حد جدی نیست و شور و جنون جوانی در حرکات و رفتارش وجود ندارد.

 اما این پسر بیکار هر چه ندارد دیوانگی و شور و عشق جوانی اش بی نظیر است.

 دخترم را نصیحت می کنم که فریب نخورد و کمی عاقلانه تر تصمیم بگیرد اما

او اصلا به حرف من گوش نمی دهد. من هم به ناچار به ازدواج آن دو با هم رضایت دادم.

شیوانا از دختر پرسید: چقدر مطمئن هستی که او عاشق توست؟

دختر گفت: از همه بیشتر به عشق او ایمان دارم! شیوانا به دختر گفت: بسیار خوب بیا امتحان کنیم.

 نزد این عاشق و دلداده برو و به او بگو که پدرت تهدید کرده اگر با او ازدواج کنی

حتی یک سکه از ثروتش را به شما نمی دهد. بگو که پدرت تهدید کرده که اگر سرو کله اش

اطراف منزل شما پیدا شود او را به شدت تنبیه خواهد کرد.


دختر با خنده گفت: من مطمئنم او به این سادگی میدان را خالی نمی کند.

ولی قبول می کنم و به او چنین می گویم. چند هفته بعد

مرد ثروتمند با دخترش دوباره نزد شیوانا آمدند. شیوانا متوجه شد که دختر غمگین و افسرده است.

از او دلیل اندوهش را پرسید. دختر گفت: به محض اینکه به او گفتم پدرم گفته

یک سکه به من نمی دهد و هر وقت او را ببیند تنبیه اش می کند،

 فورا از مقابل چشمانم دور شد . از این دهکده فرار کرد. حتی برای خداحافظی هم نیامد.


شیوانا با خنده گفت: اینکه ناراحتی ندارد. اگر او عاشق واقعی تو بود حتی اگر

تو هم می گفتی که دیگر علاقه ای به او نداری و درخواست جدایی می کردی،

او هرگز قبول نمی کرد. وقتی کسی چیزی را واقعا بخواهد با تمام جان و دل می خواهد

و هرگز اجازه نمیدهد حتی برای یک لحظه آن چیز را از دست بدهد.

اگر دیدی او به راحتی رهایت کرد و رفت مطمئن باش که او تو را از

 همان ابتدا نمی خواسته و نفع و صلاح خودش را به تو ترجیح داده است.

دیگر برای کسی که از همان ابتدا به تو علاقه ای نداشته

ناراحتی چه معنایی می تواند داشته باشد؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:55 توسط niloofar| |

 

 

                                            

                                   گاهي دلم پر پر پر ميشود جوري

               كه سرريز آن از چشمانم جاري ميشود

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 1:43 توسط niloofar| |


 

شده بعضي وقتا يهو ديگه دوستش نداشته باشي؟

به خودت ميگي اصلأ واسه چي دوستش دارم؟مگه كيه؟مگه واسم چيكار كرده؟

مگه چي داره كه از همه بهتر باشه؟اصلأ من كه خيلي از اون بهترم...

بعد به خودت مي خندي كه اصلأ واسه چي اينقدر خودتو اذيت كردي؟

 يهو يه چيزي يادت مياد.... يه چيز خيلي كوچيك.... يه خاطره.....

يه حرف.... يه لبخند.... يه نگاه... و بعد ....

                                                            

                                                                  از کوچولوی عاشق

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 21:37 توسط niloofar| |

 

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند:

زمان، کلمات و موقعيت ها سه چيز

در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند:آرامش، اميد و صداقت

سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند:رؤيا ها ، موفقيت و شانس

سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند:عشق، اعتماد به نفس و دوستان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 13:46 توسط niloofar| |

روزی روزگاری، بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و 

متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و 

کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و

 خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه...

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند 

کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود،

 تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که

 روی آن نوشته بود :

 مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا باز هم شروع به کار خواهم کرد!


نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:20 توسط niloofar| |

 

بارش، زیادی سنگین بود و سر بالایی، زیادی سخت ...

دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.

نفس نفس می زد؛ اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.

نسیم دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نفس خداست.

مورچه دوباره دانه را بر دوش گذاشت و به نسیم گفت:

 "گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی."

نسیم گفت: "همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای؟!"

مورچه گفت: "این منم که گم می شوم. بس که کوچکم.

نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد."

نسیم گفت: "اما نقطه، سرآغاز هر خطی است"

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: "اما من سرآغاز هیچم.

ریز و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد ..."

نسیم گفت: "چشمی که سزاوار دیدن است، می بیند. چشم های من همیشه بیناست."

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت و

شوق ادامه ی گفتگو در او همچنان زبانه می کشید.

پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست."

نسیم گفت: "اما تو اگر نباشی پس چه کسی دانه ی گندم

را بر دوش بکشد و راه ورود نسیم را در دل خاک باز کند؟

تو هستی و سهمی از بودن برای تو است. در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است."

مورچه خندید و دانه ی گندم دوباره از دوشش افتاد. نسیم دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگوست ...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1:3 توسط niloofar| |

 

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود


حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن"

 نمی گنجد؟و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود،

که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد،

ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 15:21 توسط niloofar| |


امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...


منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !


یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.


آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله،

 پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.


بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.


منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.


7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.


دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.


منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند


به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.


منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.


باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !

 

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد.


ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!


بعد سكوتی میانشان حكمفرما شد.


منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟!


ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.


منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند


درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود جوانه زد.

از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.


آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یك عشق بزرگ،


عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.


منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون

بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه

 به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی

 آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز كردند.


یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتش و می خوردند.

 پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر

عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.


ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...

در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد !


منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند.

آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.


اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و

 زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال کرد.


منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان آنجا هم نتوانستند كاری بكنند.


بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله

 حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...
ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و


گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!


منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و

 تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.


در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور

را برای طلاق تحریک می کردند.


منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.


حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !

 

یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از

 مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:


ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.


ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ...

 منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :


من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.


می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......


در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت

سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.
بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.


منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی كه

رسما از هم جدا شده بودند.
منصور به درختی تكیه داد و سیگاری روشن كرد.


وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.


ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم و بعد هم

عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.
و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !


ژاله هم می دید هم حرف می زد ...

منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !


منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!


منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.


وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:


مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟


دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه

منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...


بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.


وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت:

همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی

از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار

 افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.


همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.


سلامتی اون یه معجزه بود !


منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟


دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !


منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛

روز تولدش بود ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 18:6 توسط niloofar| |

Design By : Mihantheme